الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها
گره در كار عشق افتاده و منِ مجنون را ديوانه كرده،شعله ي عشقم را طوفان ها پر پر
مي كنند و دست هاي نا آشنا به عشق، شايد تلنگر مي زنند بر تنه نهال تازه ام.
اما من نه آنم كه از ليلاي خود روي گردانم و راه ايل و قبيله در بر گيرم و از صحرا به ماوا بازگردم و نه آنم كه عشق ديرپاي خود را به دست طوفان حوادث سپارم.
در چشمان پر فروغش تلالو عشق مي بينم و مي انديشم به اينكه اگر دو آيينه هم كانون شوند هرگز عشقشان را پاياني نيست.
۸۶/۸/۹





